بی آن که بخواهمت بندم به دنیا / می خواهمت؟ تنهایی من از تو بلند است / چرند است لالی که لای لب های تو لالم کند یک فشار کافی بود / لافی بود تمام لب هایی که در بوسیدن دوستت دارمی دوستت داشت (مرا شدن سخت است شکنجه شرحی از خودم) لطفن صدایی که بر گلوله آتش ماشه را داد به اکراه ببند کاخ کرملین هنوز تشنه ی بوسه بر کفش های رییس جمهوری است میان الماس های سرخ کنگو و بو نمی دهد از منی که نکشته ام و نشنیده است لالایی کال لالی را / درون لب هایی که می خواهمت از کجای مادرم افتادم / افتادیم در اخبار صبح لای روزنامه ای که لال لبی را برد تا نیل تا تمام لب هایی که در دوستت دارمی دوستم نداشت زیرکانه تقصیر نقشه بود ؟! که می کشید که کشید از موج تا موج تا پیاده شد روی همین FMِ موج رقصید با جنوبی که در جنوبی واجب نکرده غسلی شاید اگر موسا هم نیل اَش در سبد نبود مسجدی می خواست در مصر / با معماری کاخ سفید تا من سردرد نگیرم برای قرص و تریمادول به بختِ تختِ مریم نمی رفت! و شاید اگر قریش / قِرش داده بود فمینیست زنی با ترشحات معده درون خواهرم نبود این جا از پهلوی من پاره می شد پیامبر کافرم از جنوب در جنوب تا جنون در جنون تا دست دستِ تا ارضای دستی برای تمام سرخوردگیِ تمام یک نسل بی ارضای دستی بی آرامش پذیر تر / ترین تو هم من بودی برای کردن حرفی که حرف حریفِ رنج یک قلب نشد! (این جا یک آه بکش / بکُش) گریه های آخرِ کتاب های بی اول فلسفه نویسندگان بیماری که پا برهنه مانده در کوچه حرام زاده قدیس ازابتدای زمینِ دنیا (که می گفت تمدن خوبی است) از لالی که لال نمانده لای لب های هر چند کالی پاکم می کنی لاکم می کنی و بعد خاکم می کنی من دیده ام تفاوت افسرده موجی که موجی ات کرد در گیسو با زیر پیراهنی دختر همسایه در TIMES (یک نصیحت پدرانه) دست دستی که ارضا کردی خودی را بمیر تا کاخ ها بعد از این رنگ سرخ باشند میان برجستگی نقشه هایی که از بالا ترسیم می شوند آقای عکاس هوایی! تو آزادی ترتیب عادت ماهانه ام را بدهی!!! پ.ن: توضیحی ندارم برای چند وقت تعطیلی این وبلاگ! علی فتحی مقدم یکی از ویژگیهای کار بلند انسجام کلامی یا به عبارتی هارمونی طولی و عرضی بین الگزاره ای به واسطه ی خشت های سازنده یعنی کلمات است که عملکرد صحیح شاعر در تربیت عمودی و افقی این جهان متن ، مشروعیتی فردیت یافته بخشیده است مشروعیتی ریشه دار که برمی گردد به نگاه فردی شاعر به تجربیات زبانی و دیگر کارکردهایی هنری که خاص یک شعر بلند و محکم به لحاظ ساختاری ست. اینجا شاهد اندیشه ای فرا مرزی و جهانبینی تشخص یافته ای هستیم که ذهن مخاطب را به دوردستهای آشفته ی جغرافیای تغزلی درون و ذهن تراژدیک یافته ی بشر امروز می کشاند . گاهی می مانم که این دریافت های انسانی انسان 21ساله از تاریخ و روزمرگی های این دنیای پر وحشت گوش های خفته را سر شنیدن است؟ مهم این است که احمد به رسالی که به عنوان شاعر بر دوش دارد با انسانی ترین کلمات متعهد است و این یک اصل در عبادت هستی با تمام پستی و بلندی ها و عشق ورزی به کلمه ی مقدس "انسان "است. از آنجا که شاعر به عنوان فردی شورشی علیه مقدسات ساختگی و نگاه سنگ شده به متن و تغزل ، نابرابری ،فقر،فساد...در جوامع امروزی ،قابل فهم از طرف اهل فکر و قابل طرد از طرف اهرمهای قدرت که این عاصیگری را برنمی تابد این شعر هشاریست به چشم های خفته و گوشهای ناشنوای عالم و آدم... فرشاد اسماعیلی این شعر از دو نگاه قابل تامل است: اما از نگاه درون متنی):همانطور که پیش از این هم گفتم به دلیل اینکه داوری کارنامه ی این دو دهه ی شعری مشخصن امروز شاید صحیح نباشد از نگاه درون متنی هم از دو زاویه میتوان این شعر را بررسی کرد یک از زاویه ی مقایسه با مولفه های دهه ی هشتاد و دیگر از زاویه ی درونی و ویژگی های دهه ی هفتاد.شعر را وقتی در ان فضای اول نگاه میکنیم در برخی سطرها کار نسبتا موفقی است:"تنهایی من از تو بلند است" که همان حمله های به استبداد زبانی در ان دیده میشود.یا " با جنوبی در جنوبی که واجب نکرده غسلی"یا"برای تمام سرخوردگی تمام یک نسل بی ارضای دستی" که شکستن چارچوبهای دستو ر زبان به خوبی دیده میشود. شراره جمشید هر گاه به خوانش ِ شعري از موسوي دعوت مي شوم ، ميدانم كه سفري در پيش دارم . از عشق به سياست /از امروز به ديروز / از مذهب به عصيان / و خيلي موارد دگر . موسوي از سر ِ تفنن شعر نمي گويد وي با جادوي مختص به خود واژه را به زمان و تاريخ و عشق وصله مي كند و مخاطب ِ خود را به تفكر وا مي دارد . وقتي شعر را مي خوانم ، مانند اين است كه چشمانم براي اينكه دنياي خارج را به درون خود بياورم كفايت نمي كند . خطوط شعر به صورت توامان و وابسته به يكديگر ، جوابگوي نياز ِ شعر به ساختار است . و من گمان مي كنم موسوي به ذكاوت و از روي حساب و تعمد و با تيزبيني ِ خاص ِ خود ، نگرش و روحيه ي خود را در شعر جاري مي كند . پرستو ارسطو در جهان شعر کمتر با شاعرانی آشنا میشویم که در التزام به کلمه ،تعهد ورسالت انسانی خود را معنا کنند ودر گل وشل عدم التزام دچار عواقب بیماری واگیر دار بی ارزش کردن کلمات نشده باشند در ادبیاتی که کمتر واژه ای در جایگاه شایسته و شأن حقیقی خود واقع شده ارزشهای اجتماعی و مرام در آن جامعه به بی حرمت ترین شکل سقوط محکوم شده ظهور پیامبری که اینگونه متعهد به "التزام"هاست را باید بفال نیک گرفت. نیلوفر اعتمادی در اینکه شاعر کلمه را می شناسد.فرم را می شناسد. زبان را می شناسد هیچ حرفی نیست اما در اینکه چقدر این کلمات در قالب فرم و در بستر زبان به تصویر کشیده می شود خوب چرا حرفهای زیادی است! یکی اش اینکه این شعر اصلا شنیدنی(شنیداری) نیست! یعنی اینکه کاری است که باید حتما روی صفحه ی کاغذ جلوی چشمت بگذاری و خط به خط بخوانی اش ! و خیلی جاها اصلا کلمالتش را نخوانی و فقط ببینی وته دلت بگویی بله! شاعر تصمیم مردانه ای در اجرای تکنیک ها داشته ! نمونه ی بارزش هم در عبارت : « دوستت دارمی دوستت داشت » خودنمایی جیغی دارد!البته من هنوز به نتیجه ی قطعی در این مورد نرسیدم که بالاخره شعر دیدنی یک نقطه ی ضعف است یا یک نقطه ی قوت در کارکردهایی که خودش را به دهه ی هشتاد چسبانده. واگر درست دست گذاشتم روی این نقطه از شعر برای این بوده که فکر می کنم مسئله ای هست که از دید خیلی ها نادیده گرفته می شود! من فکر می کنم 8 بند اول شعر اصلا موفق نبوده...شاعر با جهش خوبی مخاطبش را واردشعر نکرده.... و درست از آنجایی که نوشته می شود: مهرداد فلاح برخی جاهای شعر بی نمک و لوس از آب در آمده رفیق! تراما اولين چيزي كه توجه ويژه ي مرا معطوف كرد موسيقي كار بود كه آن هم با نوعي قافيه ي دروني و استفاده از انواع جناس ها و واج آرايي ها صورت گرفته بود(در اولين خواندن).اين نيمه ي اول كار است كه اين موسيقي و قوافي كار را تسخير مي كند و مخاطب كمتر در معرض مفهوم قرار مي گيرد و به دليل اينكه شاعر را با يك شعر عاشقانه در مي يابد "مي خواهمت"."تنهايي من"."بوسيدن". "دوست داشتن" . اگر چه مفهوم دستگيرتر و صميمي تري را به مخاطب القا مي كند اما به نظر تكراري آمدن مضمون از مضمون رفع توجه كرده و به موسيقي و ديگرزيباييها مي پردازيم .اما از ميانه به پايين حجم عظيمي از تكرار هاي مفهومي(البته هدفمند ) وارد شعر مي شود كه با وجود همان بازيها با صورت و قلب واژه ها ما بيشتر تمركز و توجهمان را به "اتفاقات شعر كه در بستر گوشه اي از مسائل روز سياست مسائل گذشته ي اعتقادات و دغدغه هاي چراي امروز است معطوف مي كنيم .و اين دچار يك نوع پريشاني دركار است هر چند كه زبان و مفهوم گوياي سبكي است كه از ساده گويي بايستي بپرهيزد اما كشف هاي عامدانه از مسائل؛ مخاطب را از درگيري با يك شعر باز ميدارد و مخاطب با نويسنده اي شاكي روبه رو است كه نياز به تفكر بيشتر ندارد و خود نويسنده حرفش و اعتراضش را نوشته و مخاطب آگاه مي شود كه بله احمد موسوي اين طور تصوير مي كند و اگر برخي بازيها نبود ...اين كار با تمام احترامي كه برايش قائل هستم و واقعا شعر پخته و آزار دهنده اي است ما جزوه اي از اعتقادات احمدرا پيش رو داشتيم اگر چه گناه پيامبر و اين گونه ظهورش در قرش چيز چندان تازه اي هم به نظر نمي رسد.پس بلندي كار كه مفهوم خود آنرا مي طلبد باعث نوعي پريشاني شده است چند فلش در كار آدمي را به اين سو و آن سو مي برد"عشق"سياست" "دين" "دغدغه" و آيا كدام بيشتر غلبه داشته كه مال مخاطب شود؟ اگر چه كاري هدفمند است اما تعريف جند هدف براي يك كار كمي ناخشنود به نظر مي رسد و تمام توضيحات(توصيف شعر) بنده فقط رسيدن به اين نتيجه بود كه بلندي كار ما را از توجه به تمام مفهوم و قدرت واقعي كار باز مي دارد
لطفن صدایی که بر گلوله/آتش ماشه را داد به اکراه ببند/کاخ کرملین هنوز تشنه ی بوسه بر کفش های رییس جمهوری است/میان الماس های سرخ کنگو/و بو نمی دهد از منی که نکشته ام/و نشنیده است /لالایی کال لالی را / درون لب هایی که می خواهمت...
نگاهی جهان وطنی با این تفاوت که دل هر انسان آزاده ای در کره ی خاکی وطن من است در شعر احمد موج می زند و مرا به اشتیاق ،مجذوب حس انسانی خویش می کند حسی درد ناک و بغضی ترکیده از آرزو های تحقق نیافته در دل و ذهن که چون گلوله ای داغ روح بشر امروز را تهدید می کند
زیرکانه تقصیر نقشه بود ؟!/که می کشید/که کشید از موج تا موج/تا پیاده شد روی همین FMِ موج
احمد جان ! من در این شعر شاهد پیامبری بودم که نفرین قومی را از کف دست عبور داد که می گفتند:از ابتدای زمینِ / دنیا /(تمدن خوبی است) به شرطی که فساد نباشد فقر نباشد قتل نباشد کلمه نرنجد و با احترام به رنگ پوست و رنگ فکر
به کتاب شما ایمان می آوریم...
ابتدا از نگاه بیرون متنی):با توجه به مولفه ها و شاخصه های شعری دهه ی هفتاد و دهه ی چهل و سنتز این دو دهه یعنی شعر دهه ی هشتاد سوا و جدای از مقام ارزش گذاری و در مقام گزارش این شعر نزدیکی و قرابت بیشتری با مجموعه ی کارهای دهه هفتاد دارد که شاید مولف و سایر دوستان به خوبی با این مولفه ها و اثار چاپ شده در این دهه و نماینده های ان به خوبی اشنا باشند که دیگر سخن رو به درازا نمیکشم و اگر نیاز به حاشیه ی بیشتری بود مجددن در صورت نیاز مطلب رو باز تر میکنم.با قرار دادن این شعر ونزدیکی سطرها وکلیت ان به این شعرها در مرتبه ی بعدی تکلیف نگاه درون متنی مخاطب به شعر روشنتر میشود.
و زبان شیزو فرنیک شعر به خوبی مشهود است.
اما در مقایسه با شعر دهه ی هشتاد): باز هم میگویم سوای ارزش گذاری ان صمیمیت را به مخاطب منتقل نمیکند و با مخاطب روراست نیست و مخاطب بعضن احساس اغفال میکند. و احساس میکند مچ مولف را باید در بازی های زبانی بگیرد.
و شایداحساس از تاریخ گذشتگی میکند.
و شاید در نگاه اخر اگر بخواهیم نگاهی ترکیبی (از مولفه های هفتاد و هشتاد" داشته باشیم.احساس شور _افسردگی به مخاطب دست میده(یا اقلن در من) . سخن زیاد است و تحمل کم.
کار قابل تاملی است اما پیشنهاد میکنم سوار بر موج نشید و به سوی استقلال خویش در معنا و زبان حرکت کنید.اگر قصور یا بی اطلاعی یا کم اطلاعی در یادداشت بنده ی حقیر شما یا دوستان مشاهده کردید بی نهایت خرسند وخوشحال میشوم که گوشزد کنید.
و هر چه رو به پيش مي رود گام به گام در جستجوي كمال و هدف است .
(مرا شدن سخت است
شکنجه شرحی از خودم)
كلمات مرهمي مقدسند از براي جراحات .محركهاي متضادي كه در جوار هم قرار مي گيرند و از يك بـــُعد ِ
احساسي و لطيف ، از استبداد ِ سرخ سر در مي آورند .
و به گفته ي آقاي علی فتحی مقدم ايمان مي آورم : گاهی می مانم که این دریافت های انسانی انسان 21ساله از تاریخ و روزمرگی های این دنیای پر وحشت گوش های خفته را سر شنیدن است؟
استعاره ها و كنايه ها همراه با تعادل و توازن در بندهاي شعر جا گرفته است . انگار كه اين شعر مي خواهد پيوند خود را با فضاي پيرامون بيشتر كند و در عين حال براي نشان دادن اين تمايل ، افراط نمي كند و اين موجب مي شود ،شعر از تنش هاي بي مورد ، ماهرانه خلاصي يابد . به هر جهت من شعري خواندم كه با هر 5 حواس دركش كردم و لذت بردم .
با رسالتی که انسان را به منزله ی حقدار تلقی کرده نه مکلف، و ازبیان حقیقت ابایی نداشته خواهد توانست امتی برای خود دست وپا کند ومعجزه اش مانیفست اصول آنسانیت در چهارچوب آزادی است وشمشیرش را در خدمت بیداد ستیزی خواهد گماشت پیامبر نوظهور زبان سنگینی را برای بیان الهاماتش انتخاب کرده و مخاطب را مجبور به خوانش دوباره وچند باره میکند زبانی ملامت گونه در تسلسلی از فضایی پر ابهام در نگرشی کلی ومحاط به گزاره ها تصویری در دهن نقش می بندد که چهره اش زخمی از تودهنی هایی که به دهان خونین انسان خورده.همانطور که اشاره شد شعر با قالب وربان غریبی حرف میزند و با اینکه هربند بی وابستگی به گزاره های پسین وپیشین خود مستقل عمل میکند ولی به تنهایی دریافتی از مفاهیم وبک راند اندیشه های شاعر نمیدهد ودر انسجام کنار یکدیگر به طوفان توفنده وسرکشی تبدیل میشود که هیچ سر ومانعی را در جاده های غرور ،کرامت وهویت انسانی را تحمل نمیکند.
شاعر آنگاه هنرمند است که در مخالفت با سیستم حاکمیت بی صلاحیت جامعه خود بقول آلمانی ها بجای ورود مستقیم به کانون اندیشه ی عاصی خود لب بشقاب نچرخد و برخیزد.
ویژگی این شعر در بیان شاعرش میباشد که تعهد به درک تکلیف و التزام اوست که از درون ذات اش فوران میزند.
2-در مورد نوشتن عبارات معترضه داخل پرانتز!(من اسمش رو می ذارم توضیحات اضافه ی لازم)در کار من فکر می کنم بیشتر از اینکه این پرانتزها پنجره های جدیدی برای شعر ایجاد کرده باشند صرفا نوعی نمایش دغدغه های شاعر بودند که گاه برای حفظ زبان و ساختار کار وارد شعر می شدند و گاه هم فقط برای توضیح تصاویری که نتوانسته بودند با موفقیت ادا شوند و انگار شاعر فقط برای آرام کردن درد وجدانش این پرانتزها را ردیف کرده بود . مثلا در این بخش از شعر :
تفاوت افسرده موجی که موجی ات کرد در گیسو
با زیر پیراهنی دختر همسایه در TIMES
(یک نصیحت پدرانه)
دست دستی که ارضا کردی خودی را.... اگر عبارت نصیحت پدرانه نمی آمد چه بلایی سر شعر نازل میشد یا حالا که این عبارت کذایی در شعر جا خشک کرده چه برکتی توسط این پیامبر جنوبی بر ذهن مخاطب باریده ؟!!!!به نظر من که هیچی..!
لطفن صدایی که بر گلوله
آتش ماشه را داد به اکراه ببند
کاخ کرملین هنوز تشنه ی بوسه بر کفش های رییس جمهوری است
شعر وارد مسیر اصلی خودش می شود و به نوعی بندهای اول فقط روی دوش کار سنگینی می کند . بدون اینکه بار اضافه ای به شعر بدهد و شاید تنها حلقه ی ارتباطش با بقیه ی شعر در عبارت هایی مثل :« دوستت دارمی دوستت داشت» /«لای لب های »...باشد. در هر صورت من شروع بهتری از شما انتظار داشتم .
تصویرهایی که در کار خیلی شاعرانه تر یافتم و بالطبع بیشتر دوستشان داشتم :
شاید اگر قریش / قِرش داده بود
فمینیست زنی با ترشحات معده درون خواهرم نبود
میان برجستگی نقشه هایی که از بالا ترسیم می شوند
آقای عکاس هوایی!
تو آزادی ترتیب عادت ماهانه ام را بدهی
ترکیبی از بازی های آشنای زبانی و افاضات انتلکی!
معتقدم تو می توانی سقف کارت را خیلی بلند تر ازین که هست بگیری و باید هم چنین کنی. خلاقیت و تیز بینی تو این توقع را در من بر می انگیزد ...
من با این جور گزاره نویسی خیلی حال می کنم :تنهایی من از تو بلند است / چرند است...
نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت
توسط احمد موسوی| |
